|
|
چه دنیای ست دنیای ما که در آن
هرکس که به آزادی عشق میورزد
و در آرزوی گریختن از بیداد و نفرت است
باید متهم به انقلابی بودن شود
آیا این طبیعی نیست؟ آیا همان طور نیست
که باید باشد؟ آزاد
که بتوانیم هر کاری که میخواهیم انجام دهیم، آزاد
که به هر چه می خواهیم بیندیشیم، آزاد
که آن چیزی بشویم که میخواهیم، آزاد
تا آنکه را که میخواهیم آنطور که میخواهیم دوست بداریم:
این اساسی و بنیادین است شالودهی زندگی است.
حقیقت است که زندگی میتواند دشوار باشد
و چیزها همیشه آنطور که به نظر میآیند نیستند
اما این، این سَبعیت دیوانهوار
طبیعت
حتا لایق آن نیست که در صفحات خونین احمقانه
کتابهای تاریخ، فیلمها، و داستانهای ما درج شوند،
کمتر از آنکه
به واقعیت بدل شوند .اما بدتر
و هنوز هست دوباره.
این چیزیست که دلیل
انقلاب میشود. ما به انقلابی
در قلبها و ذهنها و روحهایمان احتیاج داریم.
ما به انقلابی در درون
خود مام زمین نیاز داریم، زنده
با عشق و احترامی ابدی
و وقف وظیفهای در قبال هم:
او آیندهی همیشه پویا،
همیشه درخشان، رهایی بخش و پرامیدمان را خواهد زاد.
این انقلابی علیه خود ترس از مرگ است
توماس فورتنبری - شاعر صلح و حقوق بشر

چقدر دیگه مونده تا ما آدما، واقعاً آدم شیم؟
کبوتر سفید از چند دریا باید رد شه تا بالاخره یه جایی آروم بگیره؟
تا کی باید توپ و تانک شلیک شه؟ بالاخره اینا کی جمع میشن؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
مگه یه کوه قبل از اینکه فرسایش پیدا کنه و از بین بره، چقدر عمر میکنه؟
مگه یه آدم چقدر عمر میکنه؟، پس دیگه کی قراره آزاد باشه؟
مگه یه آدم چند بار میتونه سرش رو برگردونه و وانمود کنه که چیزی ندیده؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
برای اینکه آسمون رو ببینی،
مگه چند بار نیازه که سرت رو بالا بگیری؟
برای اینکه بتونی صدای گریهی مردم رو بشنوی،
مگه چند تا گوش باید داشته باشی؟
دیگه چند نفر باید بمیرن تا بفهمیم که جون آدمهای زیادی گرفته شده؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
باب دیلن

سکوت بودم من
آنگاه که عشق
با خمیازهای
روی گرداند و رفت
و اندوه
با ناله
به دامانام ریخت
من اما
ناگفته بسیار دارم
دوروتی پارکر
سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت
آتش میشوم یک سر
هزاران شعله سرخ کنار هم
سکوتم را نکن باور
تمام این قفس ها را
تمام حسرت و این ترس ها را
من به دستانی که میخواهد رها باشد
شکستی سخت خواهم داد!
سکوتم را نکن باور
من آن پرهای بسته منتظر در کنج زندانم
که آواز رهایی
شعر هر روز است زیر لب
سکوتم را نکن باور
من آخر با امید ناب آزادی
تمام بغض ها را
کینه ها را
اندوه ها را
با گلوی یک جهان فریاد آزادی
شکستی سخت خواهم داد
سکوتم را نکن باور
که فردا را همانگونه که میخواهم
همانگونه که باید باشد اما نیست
میسازم
سکوتم را نکن باور
که من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
سکوتم را نکن باور...

آن که در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است.
اینکه هنگام جدایی کجا می رود اهمیت چندانی ندارد.
او دیگر نه عشق من است؛ هرکه می تواند هم کلامش شود.
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت.
در اشتیاق عاشقانه ی نگاه ها جفت خویش را می جوید.
وفاداری من به وسعت فاصله ای است که می پیماید.
به من امید می دهد ، سپس ، سبکسرانه مأیوسم می سازد.
چونان تخته پاره ای خوشبخت در ژرفنای وجودش زندگی می کنم.
بی آنکه خود بداند آزادی من گنجینه ی اوست!
به اوج ِ عظیم ِ کمال ِ خویش که می رسد؛
تنهایی ِ من ژرف می شود.
آنکه در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است.
اینکه هنگام جدایی کجا می رود ، اهمیت چندانی ندارد.
او دیگر نه عشق من است؛ هرکه می تواند هم کلامش شود.
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت.
و از دور راهش را روشن می دارد ، تا مبادا پایش بلغزد
رنه شار

من و تو هیچ ندانستیم که آن درخت تنومند روشنایی را کجا به خاک سپرده اند
و آن بلور شسته ی هر واژه را آنچنان به خاک کشیدیم که ندانسته طردش کردیم...
هر چند که خاک عزیز است ولی خاک هم واژه ایست همچون آزادی...
به ابر خواهم گفت و همچنین به باد که این خزان چه پلید است
آسمــــان کوتاه ...
من و تو لحظه به لحظه بدین سیاهی ملموس خو گرفتیم ، کسی چه می داند
شاید که تمام روزنه ها بسته است ،
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بماند ،
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بمیرد، چرا ؟ من نمی دانم ... چرا ؟ چرا ؟
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بخندد و من شادمانه به او خندیدم... شادمانه... شادمانه.
کسی را دیدم که اصلش را می خواهد و وصل می خواند و من شادمانه گریستم
و دریافتم که می شود خندید...
می شود در فضای زندگی نفس کشید.
می شود گفت : زنده ام !می شود گفت : عاشقم !...
عشق را ،عشق را ، عشق را نمی شناسم . عشق را ، عشق را ...
چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت... و انسان کمال خدا بود ؟... چرا نه؟
چه می شد که دست من و تو پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا...
چرا نه؟چرا نه؟
كاش ميتوانستم نامت را از قلبم پاك كنم.
كاش باورميكردم
كاش باورميكردم
كه عاشق نيستي
كاش اين حقيقت زهراگين راباورميكردم
كاش باورميكردم
كه هرگز كسيكه ميخوانمش/ مرانميخواند....
می خواهم نباشم
کاش سرم را بردارم و برای یک هفته
در گنجه ای بگذارم
و قفل کنم!
در تاریکی یک گنجه خالی.
و روی شانه هایم،
در جای خالی سرم
چناری بکارم.
و برای یک هفته،
در سایه اش آرام بگیرم!
شاعر ترک
ترجمه رضا سید حسینی

سرزمینم، سرزمینم
خوشتر از جانِ عزیزم
نازنینم
من ترا با نامِ ایران میشناسم
در پناهِ فّرِ یزدان میشناسم
من جنوبَت را به نامِ پارس
و خلیج ات را به نامِ فارس
زنده باد این سرزمینم
زنده باد ایران زمینم
زنده باد این جانِ جانان
زنده باد ایران، ایران
دکتر علی غضنفری

بیا برویم .
چریک آتشین سپیدۀ دم
برراههای پنهان پیچا پیچ فرود می آید،
تا سرزمین سبزی را که دوست داری آزاد کنیم.
بیا برویم
به کین خواهی بسیار ناروائی ها
با پیشانی هایمان که پر از ستاره های یاغیست
وبا سوگند به پیروزی یا مرگ
هنگامی که صدای اولین گلوله به گوش رسید و زمین بیدار شد،
همچون دختری که از خواب بر می خیزد،
ما چریکها صبور آنجا کنارت خواهیم بود.
آنجا خواهیم بود.
هنگامی که صدای تو در چهار جهت اعلام می شود:
اصلاحات ارضی، عدالت، نان وآزادی
ما آنجا خواهیم بود تا کلماتت را پژواک دهیم.
ما آنجا خواهیم بود.
روزی که جانور وحشی پهلویش زخم بردارد،
ازهدف آزادی خواهی ما
با قلب هایی سرشار از افتخار آنجا کنار تو خواهیم بود
ما آنجا خواهیم بود.
فکر مکن می توانند ما را بترسانند،
آنها که با جواهرات وتزئینات مسلح اند
مایک تفنگ، یک گلوله، یک چوب می خواهیم
نه بیشتر
حتی اگر تفنگ هایشان ما را روی هم انباشته کند،
ما فقط اشکهای کوبائی ها را می خواهیم
همچون برگ هایی که بدن چریکها را می پوشاند،
و با جریان تاریخ شسته خواهد شد،
نه بیشتر
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

گفتم : تو شـیرین منی . گفتی : تو فرهـادی مگر ؟
گفتم : خرابت می شـوم . گفتی : تو آبـادی مگـر ؟
گفتم : ندادی دل به من . گفتی : تو جان دادی مگر ؟
گفتم : ز کـویت مـی روم . گفتی :تو آزادی مگـر ؟
گفتم : فراموشم مکن . گفتی : تو در یادی مگر ؟
![]()
ارغوان !
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها
رنگین است ؟
این چنین بر جگر سوخته گان
داغ بر داغ می افزاید !
ارغوان !
پنجه ی خونین ِ زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند ؟
ارغوان ! خوشه ی خون !
بامدادان که کبوترها بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر
غلغله می آغازند
جان ِ گلرنگ مرا
بر سر ِ دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه ! بشتاب که هم پروازان
نگران ِ غم ِ هم پروازند !
ارغوان !
بیرق ِ گلگون ِ بهار !
تو برافراشته باش
شعر ِ خونبار ِ منی
یاد رنگین ِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی نا خوانده ی من
ارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من ....
هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
گفتم : نشنیدی ؟ .... برو
کارو
بغض پاييزي ابرم
بغض يك غروب غمناك
شاهد شكستن من
قطره بارونه رو خاك
غربت هر چي غروبه
غم هر چي ابر دنياست
كوله بار اين غريبه
جاده دربه دري هاست