|
|
یک روز برخاستم از خواب
دشمن همه جا را گرفته بود
آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا، بدرود ،بدرود
ای مبارز مرا با خود ببر
چون که آماده ی مرگم
اگر مثل یک مبارز کشته شدم
ای زیبا باید که به خاکم سپاری
در کوهستان دفنم کن
زیر سایه گلی زیبا
و آنان که از کنار گورم می گذرند
به من خواهند گفت: "چه گل زیبایی"
این گل مبارزیست
که برای آزادی جان باخت.
بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا بدرود، بدرود
بلا چائو به ایتالیایی یعنی" بدرود ای زیبا " آهنگی بی همتا از
جنبش مقاومت چپ ضد فاشیسم ایتالیا در جنگ دوم جهانی بود که
توسط آنارشیست ها و سوسیسالیست ها ساخته شد
و بارها به زبان های مختلف در فرهنگ های مختلف حتی به
کردی و عربی اجرا و در تاریخ جاودان شد.
شاعر این آهنگ نا مشخص است اما آهنگ برگرفته از یک نغمه کولی است.


چه سنگین گذشت عصر بارانی ام
گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را
وامروز دوباره شکست
تکه ای از شکسته های قلبم
درآن گوشه ی پاییزی
گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود
تا حرفهایم
در بستری از بغض بخوابند
کاش گفته بودم...
کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی
که قلبم ستایشت می کرد
دریغ از گوشه چشمی
که همان، بت شکنم کرد
وامروز...
بخشایش عذرم
مفهومی بی رنگ است
گمشده در اعماق تاریک قلبم...

ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ایم
مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم
از روزهایی که هنوز نیامده اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره ذره بدست می آوریم
پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بادها سیلی بزند
حتی لاکپشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند
زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند
یانیس ریتسوس
به باغ عشق رفتم
و آنچه را که هرگز ندیده بودم، دیدم:
کلیسای کوچی بر گسترهای سبز
که در گذشته زمین بازیام بود
و درهای کلیسا بسته بود
و بر سر درش نوشته بودند: "مبادا چنین و چنان کنی!"
پس به باغ عشق برگشتم
آنجا که هزاران گل خوشبو روییده بود
و دیدم که پُر از گور بود
و به جای گلها، سنگِ گورها
و کشیشها با ردای سیاه در رفت و آمد بودند
و با بوتههای خار پیوند میزدند شور و خواهش مرا
ویلیام بلیک
ببین!
ویران شده ام.
بر باد رفته ام.
از پای تا به سر در عشق غرقم.
دیگر حتی نمی دانم که آیا
زنده ام یا نه؟
چیزی می خورم یا نه؟
نفسی بر می آورم یا نه؟
سخنی می گویم یا نه؟
تنها می دانم که دوستت دارم
آلفرد دو موسه
می توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرس
مَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتياد.
نوحه سرايِ گذشته های مُرده
گذشته های دور
گذشته های گيج.
اما تا کی... ؟
از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می خواهيم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوييم
و غفلتی عظيم
که آزادی را از شما ربوده است.
می توانستم شاعری باشم
بی درد، پُرافاده، خودپسند،
پرده بردارِ پتيارگانی
که بر ستمديدگانِ ترس خورده
حکومت می کنند.
می دانم!
گلوله را با کلمه می نويسند،
اما وقتی که از کلمات
شَقی ترين گلوله ها را می سازند،
چاره چريکی چون من چيست؟
کلمات
راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست
و ما نيز
سرانجام
بر سر ِ معنایِ زندگی متحد خواهيم شد:
کلمه، کلمه نجات!
مردم
ترانه ای از اين دست می طلبند.
ارنستو چه گوارا
میهنم ای شکوه پابرجا، در دل التهاب دورانها... کشور روزهای دشوار،
زخمی سربلند دورانها...
از تب سرد موجهای دریای مازندران، تا خلیجی که فارس بوده و است...
می شود با تو دل به دریا زد، می شود با تو دل به دنیا بست
تو بهار را دوست داری و من پاییز را
اگر تو چند گام به جلو بیایی و من
چند گام به عقب برگردم
در تابستان گرم و بلند به هم میرسیم
شاندر پتوفی
ای تقدیر ! فضا را به رویم بگشا
تا برای جامعة بشری کاری کنم
تا این آتش پاک که مرا به تب می آورد
بیهوده تباه نشود .
من شعله ای در دل دارم
که هر قطرة خون را در رگهایم می جوشاند .
هر ضربة قلبم نیایشی است
برای خوشبختی جهان .
می خواهم یکروز بتوانم آرزویم را بگویم
نه تنها با حرف میان تهی ، بلکه با کار خود
هر چند که پاداش کارم
یک جلجتای* تازه و یک صلیب تازه باشد .
مردن بخاطر آسایش تمام مردم !
چه خوش و چه زیباست .
خوشتر و زیباتر از تمام لذات
در سراسر عمر بیحاصل و بیهوده .
بگو ! ای تقدیر بگو !
که چنین مرگی خواهم داشت ، مرگی مقدس .
در اینصورت من با دستهای خود خواهم ساخت
صلیبی را که بر آن میخکوب خواهم شد.
شاندر پتوفی
پتوفی در یکی از آخرین جنگهای آزادیبخش مجارستان
در تاریخ ۳۱ ژوئیه سال١٨۴٩ شرکت نمود
و پس از آن مفقودالاثر شد
* جلجتا ، محلی است که عیسی مسیح را در آنجا به صلیب میخکوب کردند
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...

تپشهای قلبم را به باور خاطره هايم پيوند می زنم ،
و سرزمينی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ ،
برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه می کنم .
زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ،
من از نسل نورآفرينان پاک ،
از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ،
همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،
همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته در فش آشتی بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی

شبی از جنس غم آدم ها
به بلندای سپیداری خشک
یک شب برفی و تازه
سرد و خاموش
و من امشب
قلب ام آکنده ز اندوه
و نه اندوه خویش
غم آدم های تنها
غم کودکان بی عشق
غم بچه های بی نان
دست ام از گلایه لبریز
از غم رفتن پاییز
امشب گاری پر برگ اش را
بعد مهمانی یلدا
به کجا خواهد برد
به کدامین سرزمین دور
در کدامین گوشه ی تاریک
خواهد گریست
و کجا خواهد مرد
چه کسی گاری پر برگ اش را
بر تن بی نفس اش خواهد ریخت؟
سحر شاه محمدی

خداحافظ...
آخرین کلامی که از تو شنیدم
و باز قصهی تلخ جاده و آن راه بلند...
که تو را از خلوت من می ربود
آسمان می گریست
شیشه ها می گریستند
و من مبهوت رفتنت
در پس شیشه های مه آلود
بغض دردناکم را بلعیدم
دیوانه وار خندیدم
و تو را بدرقه کردم...
سحر شاه محمدی