|
|

آن که در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است.
اینکه هنگام جدایی کجا می رود اهمیت چندانی ندارد.
او دیگر نه عشق من است؛ هرکه می تواند هم کلامش شود.
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت.
در اشتیاق عاشقانه ی نگاه ها جفت خویش را می جوید.
وفاداری من به وسعت فاصله ای است که می پیماید.
به من امید می دهد ، سپس ، سبکسرانه مأیوسم می سازد.
چونان تخته پاره ای خوشبخت در ژرفنای وجودش زندگی می کنم.
بی آنکه خود بداند آزادی من گنجینه ی اوست!
به اوج ِ عظیم ِ کمال ِ خویش که می رسد؛
تنهایی ِ من ژرف می شود.
آنکه در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است.
اینکه هنگام جدایی کجا می رود ، اهمیت چندانی ندارد.
او دیگر نه عشق من است؛ هرکه می تواند هم کلامش شود.
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت.
و از دور راهش را روشن می دارد ، تا مبادا پایش بلغزد
رنه شار

من و تو هیچ ندانستیم که آن درخت تنومند روشنایی را کجا به خاک سپرده اند
و آن بلور شسته ی هر واژه را آنچنان به خاک کشیدیم که ندانسته طردش کردیم...
هر چند که خاک عزیز است ولی خاک هم واژه ایست همچون آزادی...
به ابر خواهم گفت و همچنین به باد که این خزان چه پلید است
آسمــــان کوتاه ...
من و تو لحظه به لحظه بدین سیاهی ملموس خو گرفتیم ، کسی چه می داند
شاید که تمام روزنه ها بسته است ،
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بماند ،
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بمیرد، چرا ؟ من نمی دانم ... چرا ؟ چرا ؟
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بخندد و من شادمانه به او خندیدم... شادمانه... شادمانه.
کسی را دیدم که اصلش را می خواهد و وصل می خواند و من شادمانه گریستم
و دریافتم که می شود خندید...
می شود در فضای زندگی نفس کشید.
می شود گفت : زنده ام !می شود گفت : عاشقم !...
عشق را ،عشق را ، عشق را نمی شناسم . عشق را ، عشق را ...
چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت... و انسان کمال خدا بود ؟... چرا نه؟
چه می شد که دست من و تو پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا...
چرا نه؟چرا نه؟