|
|

شبی از جنس غم آدم ها
به بلندای سپیداری خشک
یک شب برفی و تازه
سرد و خاموش
و من امشب
قلب ام آکنده ز اندوه
و نه اندوه خویش
غم آدم های تنها
غم کودکان بی عشق
غم بچه های بی نان
دست ام از گلایه لبریز
از غم رفتن پاییز
امشب گاری پر برگ اش را
بعد مهمانی یلدا
به کجا خواهد برد
به کدامین سرزمین دور
در کدامین گوشه ی تاریک
خواهد گریست
و کجا خواهد مرد
چه کسی گاری پر برگ اش را
بر تن بی نفس اش خواهد ریخت؟
سحر شاه محمدی

خداحافظ...
آخرین کلامی که از تو شنیدم
و باز قصهی تلخ جاده و آن راه بلند...
که تو را از خلوت من می ربود
آسمان می گریست
شیشه ها می گریستند
و من مبهوت رفتنت
در پس شیشه های مه آلود
بغض دردناکم را بلعیدم
دیوانه وار خندیدم
و تو را بدرقه کردم...
سحر شاه محمدی