تبليغاتX
پندار نیک, گفتار نیک, کردار نیک - چرا نه؟

چرا نه؟

من و تو هیچ ندانستیم که آن درخت تنومند روشنایی را کجا به خاک سپرده اند

و آن بلور شسته ی هر واژه را آنچنان به خاک کشیدیم که ندانسته طردش کردیم...

هر چند که خاک عزیز است ولی خاک هم واژه ایست همچون آزادی...

به ابر خواهم گفت و همچنین به باد که این خزان چه پلید است

آسمــــان کوتاه ...

من و تو لحظه به لحظه بدین سیاهی ملموس خو گرفتیم ، کسی چه می داند

شاید که تمام روزنه ها بسته است ،

کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بماند ،

کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بمیرد، چرا ؟ من نمی دانم ... چرا ؟ چرا ؟

کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بخندد و من شادمانه به او خندیدم... شادمانه... شادمانه.

کسی را دیدم که اصلش را می خواهد و وصل می خواند و من شادمانه گریستم

و دریافتم که می شود خندید...

می شود در فضای زندگی نفس کشید.

می شود گفت : زنده ام !می شود گفت : عاشقم !...

عشق را ،عشق را ، عشق را نمی شناسم . عشق را ، عشق را ...

چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت... و انسان کمال خدا بود ؟... چرا نه؟

چه می شد که دست من و تو پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا...

چرا نه؟چرا نه؟

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 7:47 نويسنده آریاداد |