|
|

من و تو هیچ ندانستیم که آن درخت تنومند روشنایی را کجا به خاک سپرده اند
و آن بلور شسته ی هر واژه را آنچنان به خاک کشیدیم که ندانسته طردش کردیم...
هر چند که خاک عزیز است ولی خاک هم واژه ایست همچون آزادی...
به ابر خواهم گفت و همچنین به باد که این خزان چه پلید است
آسمــــان کوتاه ...
من و تو لحظه به لحظه بدین سیاهی ملموس خو گرفتیم ، کسی چه می داند
شاید که تمام روزنه ها بسته است ،
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بماند ،
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بمیرد، چرا ؟ من نمی دانم ... چرا ؟ چرا ؟
کسی را دیدم که می گفت : می خواهد بخندد و من شادمانه به او خندیدم... شادمانه... شادمانه.
کسی را دیدم که اصلش را می خواهد و وصل می خواند و من شادمانه گریستم
و دریافتم که می شود خندید...
می شود در فضای زندگی نفس کشید.
می شود گفت : زنده ام !می شود گفت : عاشقم !...
عشق را ،عشق را ، عشق را نمی شناسم . عشق را ، عشق را ...
چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت... و انسان کمال خدا بود ؟... چرا نه؟
چه می شد که دست من و تو پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا...
چرا نه؟چرا نه؟