|
|

در شبی پاییزی
بر جاده های تهی غم آلوده قلب ام قدم می زنم
و به جستجوی گمشده خویش ام
بر جاده ها پا می نهم و بوی تنهایی را می نوشم
سکوت است و سکوت
و من همچنان به جستجوی گمشده خود پای می فرسایم
با خود می اندیشم آیا کسی دراین جاده ها پا می گذارد؟!
جاده ها پایانی ندارند و با خود می اندیشم
شاید در انتهای این جاده ها کسی چشم به راه من است
از این اندیشه خون در رگ هایم به جوشش بر می خیزد
با اشتیاق به راه خود می روم، اما...
جاده همچنان در تنهایی گسترده است
و من تنها هستم با کوله باری از انتظار
انتظار گمشده خود...