بنام خداوند عشق بهین به نام جوانان ایران زمین
کمتر کسی از بچه های ملی است که این شعر را نشنیده باشد این شعر برای کسی است که به طور ناگهانی با وی آشنا شدم.
ببراز بازوبندی را کم بیش همه آنانی که در زمینه ملی فعالیت میکنند میشناسند.کمتر کسی است که به تخت جمشید رفته باشد و این شخص را نشناسد.
تیرماه سال 86 بود که با دوستانم به استان فارس سفر کرده بودیم در نقش رستم چهره ای ما را به خود جذب کرد.
خیلی شلوغ بود با هر بدبختی که بود خودمان را تا نزدیکی این شخص رساندیم . خیلی عجییب بود مردی با قد بلند و گام های استوار مو ها و ریش بلند که با سخنانی شیوا و دلنشین توضیحاتی را می داد. چهره گندمگونش نشان از روزهای سخت ر انسان می داد. هنگامی که سخنرانی میکرد به نظر میرسید که خود داریوش شاه از آرامگاه بیرون آمده و سرگذشتش را بازگو میکند .
در سخن گفتن پروایی نداشت. شعر های زیبای هم در بین سخنرانی داشت که مو را به تن انسان سیخ می کرد وشور و حال زیادی به جمع می داد
کارش که تمام شد تشویق های حاضران و سپاس گذاری بود که جمع از ایشان داشتند. کسانی که اطرافش بودند پرسش های زیادی را از وی میکردند از تاریخ از ادیان از سیاست و...
همه را با وقار کامل و ارائه سند پاسخ میداد . به اندازه یک اقیانوس دانش در کوله بارش گرد آورده بود . در پایان از وی خواستم تا شماره تلفنش را به من بدهد مهر ورزی عجیبی از وی دیدیم. نمونه یک مرد پارسی هم در مقام دانش و هم در مقام مهر ورزی و محبت . ما انتظارش را نداشتیم که اینقدر خاکی باشد. فردای انروز فهمیدیم که قرار است در تخت جمشید هم توضیح دهد برنامه مان را تنظیم کردیم که با وی همراه شویم البته در تخت جمشید به قدری اطرافش شلوغ شد که ما خیلی از گفته هایش را از دست دادیم.آن روز یکی از بزرگترین و بهترین روزهای زندگی ما بود.شب هنگام بود و ما در پارکینگ تخت جمشید چادر زده بودیم که دیدیم یک ماشین کنار ما پارک کرد شخصی پیاده شد و برای ما شام آورده بود این شخص ببراز بازوبندی بود. از این جریان یک سال گذشت و ما دوباره با دوستان به فارس مسافرت کردیم .پاسارگاد که بودیم به ببراز زنگ زدم به ما گفت که زود تر بریم پیشش.ما به سمت مرودشت حرکت کردیم در تخت جمشید به استقبال ما آمد از چند کیلومتری قابل تشخیص بود . به پیش ما آمد تک تک ما را در آغوش گرفت گرمای آغوشش نشان از آتش زرتشت داشت. دو روز مهمانش بودیم من و دوستانم پرسش های زیای از وی کردیم که همه را جواب داد از تاریخ,فلسفه,ادیان,حافظ,شاهنامه,خطوط باستانی ...
کمتر کسی را دیده ام که در همه زمینه ها مثل ببراز آگاهی داشته باشد و این اندازه خاکی بی تکبر عمل کند..
اطرافیانش وی را با نام استاد یا بزرگ مرد صدا میزدن اما انگار او از این جهان نیست خاکی و ساده.
برای اینکه بتوانم سترگی اندیشه اش را بیان کنم قطعه شعری را که در هنگام خواندن از وی ظبط کردم در مطلب بعد می آورم. دیوان شعرش سرشار از میهن پرستی عشق به وطن را حکایت میکرد. در پایان سفر از وی قول این را گرفتم که پزوهشهایش را در اختیارم بگذارد تا من آن را به علاقمندان ایران زمین ارائه دهم ومن تا آن روز چشم به راهش خواهم بود.چیزی که خیلی برای من عجیب بود اینکه وی در قبال همه آنانی که به این سرزمین می آیند این کارها را انجام میدهد و به ما تنها اختصاص نداشته زمانی که دلیلش را پرسیدم گفت:فرهنگ ایران به جایی رسیده که فقط با از خودگذشتگی زنده خواهد شد و من هم کار خاصی انجام نمیدهم انچه شما میبینید یادگاری از نیاکان است که به من به ارث رسیده و امیدوارم در زنده نگهداشتن ان کوشش کنم.
چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم بر زنده یک تن مباد
پاینده ایران.